
پرده اول: یک روز تابستان 87، تهران یه روز تابستون پیش با پلیس همراه شدم تا ببینم در طرح امنیت اجتماعی دقیقا چی کار می کنند. قرار جلوی پارک ملت بود و از موج تازه ی بگیر و ببند ها بیشتر از یک هفته می گذشت. ساعت حدود های چهار و پنج عصر و خیابون خیلی خلوت بود. نمی دونم این خلوتی به حضور ما و پلیس تو اونجا مربوط بود و این که دیگه مردم برای فرار از این بگیر و ببند ها از لونه زنبور فاصله می گرفتند، یا گرمای هوا و اینکه هنوز تابستون بود و آفتاب بالا. یک ساعتی اونجا بودیم و مامور های پلیس امداد* که به قصد ارشاد اومده بودند، سوزه مهمی گیرشون نیومد. ما و پلیس دور هم خسته شدیم و پلیس ها راه افتادند به سمت اون طرف خیابون و برج ملت. نا غافل ما(شش، هفت تا عکاس و سه ، چهار تا پلیس) ریختیم تو یه کافی شاپ کم نور که اتفاقا دور چند تا میز فقط خاانوم ها بودند که تو اون فضای آروم و ساکت داشتند چای و قهوه ای می خوردند و با هم اختلاط می کردند. همین خانم هایی هم که بیشتر تو چشم اومدند اتفاقا خیلی جون و مانتو تنگ نبودند و ظاهرشون هم مثل خیلی از آدم های این شهر بود. مثلا یکی شون یه مانتو خیلی معمولی و تا زیر زانو تنش بود و یه روسری سفید که موهاش هم از جلوی روسری اش معلوم بود. همون اندازه ای که معولا خیلی از خانوم های دست کم اون منطقه شهر موهاشون معلومه. خلاصه حمله ناگهانی ما به داخل کافی شاپ با فلاش های دو سه تا از این همکارهای من شروع شد و با تذکر مامور ها ادامه یافت. خیلی حالت بدی بهم دست داد. فکر می کنم یک فریم هم عکس نگرفتم. غیر از اون دو یا سه فریمی که بدون ویزور و در حال ورود ثبت شد. چند تا عکاسی که فلاش زدند جلوتر از من وارد شدند و قبل از هر کاری فلاش اونا تصویر مات و مبهوت و وحشت زده هفت هشت تا آدم حاضر تو کافی شاپ رو مغزم ثبت کرد و نمی دونم چرا خودمو جای اونا دیدم. چند لحظه بیشتر طول نکشید که اومدم بیرون. دو سه تا کافی شاپ همجوار هم رفتیم و هم عکس گرفتم و هم نگرفتم و اومدم بیرون که همون خانوم روسری سفید جلوم سبز شد و تو فاصله کمتر از نیم متری من ایستاد و با صدای عصبی و بلند ازم پرسید: "برای چی از ما عکس گرفتید؟" آروم گفتم من عکس نگرفتم. بلند تر ادامه داد که برای چی از زن و بچه مردم عکس می گیرد؟ عصبانیتش کاملا برام قابل درک بود و اصلا ناراحت نبودم از اینکه داره سرم داد میکشه. یه جورایی بهش حق می دادم و فکر می کردم این فریاد کشیدنش سر من اگه هیچ فایده ای هم که نداشته باشه احتمالا یه کم آرومش می کنه. بازم آروم گفتم اما من از شما هیچ عکسی نگرفتم. همین موقع یکی دیگه از عکاس ها که به حدود ده متری پشت من رسیده بود شروع کرد با لنز تله اش احتمالا از من و این خانوم عکس گرفتن. خانوم روسری سفید با همون صدای بلند گفت: "اونها! هنوزم داره می گره" و فریاد زد "آقا بهت می گم عکس نگیر از من". سرهنگ ... رسید و گفت : "خانوم داد نزن. اینا دارن کارشون رو می کنند. آقا عکستو بگیر." خانوم روسری سفید با همون صدای نسبتا بلند گفت شما حق ندارید. این بار سرهنگ فریاد کشید که حجابتو درست کن و خانومه بلند تر گفت که حجاب من درسته. دو تا مامور زن رسیدن و باقی مامور ها هم جمعیت را که حالا زیاد هم شده بودند متفرق کردند و خانوم روسری سفید هم بردند کنار و من هم دور شدم از وسط این معرکه بد. پرده دوم: یک روز زمستان 87، تهران یه خانمی از در خونش تو یه کوچه تو حوالی میدان هفت تیر می یاد بیرون، کمتر از ده قدم از در خونه دور شده که 2 تا موتور سوار کیفش رو از رو دوشش قاپ می زنند و می برند. موبایل و پول و ... اینا به کنار. حالا دیگه برای ورود به خونش هم احتیاج به یک قفل سازو به عبارت بهتر قفل شکن داره. دونفر تو روز روشن کیف قاپی می کنند. تو کلانتری فهمیدم 200 تا شون هم تازه گرفتن. با احتساب بهره وری ادارات و ساز مان های ایرانی، خیلی راحت می شه حدس زد تو محدوده کلانتری فلسطین دست کم چند صد تا از اینا مشغول ارتزاقند. مامور تجسس گفت خوب چی می خواین؟ پرسیدیم موبایلو می شه رد یابی کرد؟ گفت: "آره اما باید برین داد سرا، پس فردا شنبه، سه روز هم بعد اون طول می کشه. تا اون موقع هم سیم کارتتو می ندازه دور." گفتیم مهم نیست. ما فقط می خواهیم از کیف زن ها شکایت کنیم تا هم اگه یه وقت از موبایل یا مثلا کارت شناسایی موجود تو کیف سو استفاده شد، ما دخیل نباشیم، هم اینکه کمکی کرده باشیم به شما برای دستگیری شون. گفت خیلی خوب و رو به کارمندش که اون هم مثل خودش لباس شخصی تنش بود کرد صدا زد یه برگه شکایت بده بهشون. کارمند گفت اما من می خوام برم که با تندی پاسخ شنید که اینم انجام بده و بعد برو. ماموره گفت: "این شکایت رو تنظیم می کنیم، می دیم دستون ببرید آگاهی." پرسیدیم نمی شه خودتون ارسال کنید. گفت: "نه، اگه شاکی نباشه رسیدگی نمی شه." پرده سوم: همون زمستون و همون شب، تهران یاد اون روز تابستون که دست کم یکی از اون خانم های محترمی که داشتند خیلی آروم و بی آزار چایی یا شاید قهوه می خوردند و پلیس دست گیرش کرد. نه کسی پلیس رو خبر کرده بود، نه شکایت و شاکی در کار بود، نه درگیری و جرمی. پلیس خودش همه اینا رو مهیا کرد. و این زمستون که کیف قاپ ها رو بدون حضور و پیگیری ما کاری باهاشون ندارند( تو آگاهی حضور بهم نرسانیدیم تا ببینیم واقعا با حضور ما کاری ازشون بر می یاد که بی حضورمون نمی یاد). پلیس امداد هم هیچ وقت برای گرفتن یک دزد و کیف قاپ به امداد ما نمی یاد. دزد و سارقی که تو شرع اسلام که پلیس به استناد بهش تابستون عکاسی ها و سلمونی ها رو فتح کرد می گن قطع ید باید بشه. اونم نه به شکایت کسی چون من، به دلیل جنبه عمومی جرم سرقت. و ادامه شب و این شعر مهد کودکی با پایان منفی: " شب ها که ما می خوابیم آقا پلیسه بیدار نیست". شاید هم مثبت اما برای کاری غیر از ترساندن دزدان از دزدی و تبهکاری.
* از رسته پلیس امداد برای گشت ارشاد و امور مربوط به اون استفاده می شد. روی بازوی مردان پلیس عبارت "پلیس امداد" نوشته شده بود. |